تبلیغات
نغمه
دوشنبه 25 خرداد 1388

مام وطن

   نوشته شده توسط: نغمه    نوع مطلب :دست نوشته ها ،

 

وطن من مرده است. وطن من وقتی مرد که پدر وطن داریوش مرد. وطن من وقتی مرد که افت معروف به آن افتاد. آفتی که برای همه هست در وجود همه هست و روزی آنرا تجربه خواهی کرد و باید انتخاب کنی. آفت قدرت طلبی و حرص قدرت. وطن من وقتی مرد که این آفت بین دولتمردانش امد و به خاطر آن وجب به وجب خاکم را فروختند. به قیمت ذره ای قدرت بیشتر . وطن من وقتی زنده بود که پدرم داریوش نیمی از دنیا را از آن خود داشت و در همه این نیمه صلح و آرامش برقرار بود. هرکس به عقیده خویش می زیست. کسی برکسی برتری نداشت. چه بسا زن ها بالاتر از مردها بودند. احترام بود بین همه. ایرانیان معروف بودند به صداقت و درستی. حیف وطن من مرده. دیگر کسی وطن مرا نمی شناسد. دیگر کسی برای من به عنوان یک ایرانی احترام قائل نیست. از وطن من چند بنایی باقی مانده بود که ان هم ذره ذره تخریب می شود . دیگر چیزی نمانده. دیگر نمی توانم کسی را ایرانی اصیل بدانم . همه عوض شدند. وطن من مرده. سالهاست مرده . زیر سم اسب های بیگانه له شد فقط به خاطر قدرت طلبی .شاید بگویی نه من گرفتار نخواهم شد. اما بدان وقتی زمانی لحظه ای در زندگی هرکس وجود دارد که اندازه کمتر از تار موست و تو بین لذت قدرت و منم زدن  و فروتنی سرگردان می مانی و چه آسان است بله گفتن به این قدرت طلبی و منم زدن ها و مطرح شدن ها و چه سخت است پشت پا زدن به آن. باورکن . به سراغ تو هم می آید. پس مراقب باش . لااقل زندگی تو نمیرد. به خاطر همین یک لحظه. مراقب باش تباه نشوی. چون گاهی تباه شدن تو به قیمت تباه شدن خیلی هاست. مثل وطنم که به خاطر سیاه شدن بعضی ها در دوران های دور یک باره سیاه شد و مرد. تکه تکه شد. وطن من مرده است.

 


پنجشنبه 7 خرداد 1388

حق انتخاب

   نوشته شده توسط: نغمه    نوع مطلب :دست نوشته ها ،

سلام به همه دوستان

من ادم سیاسی نیستم اصلا هم با سیاست کاری ندارم. در همین راستا حتی نمی خواستم رای بدم. اما یه دوستی یه حرفی زد که خیلی برام جالب بود.گفت اگر احساس می کنی از وضع موجود زیاد راضی نیستی یا اگر فکر می کنی یکی از این ادمها زیاد با تو هم فکر نیست و ایده ال هاش با تو متفاوته برو و به کسی که فکر می کنی با عقایدت نزدیکتره رای بده. چرا حق انتخاب رو از خودت می گیری. با این کار یعنی رای ندادن تو عملا یک رای از کسی که به عقاید تو نزدکتره کم می کنی و یک رای به دیگری اضافه.وقتی فکر کردم دیدم راست میگه. به هرحال من دارم اینجا زندگی می کنم به من اختیار داده شده حقی داده شده که حتی اگر ظاهری هم باشه بازهم یه حقه. چرا ازش استفاده نکنم؟؟!! برای همین من تصمیم گرفتم یکم روی کاندیداها مطالعه کنم و شخصی که به عقایدم نزدکتره رو انتخاب کنم حالا شما هر طور دوست دارید عمل کنید اما شما هم به حرف این دوستمون یکم فکر کنید ضرر نداره


جمعه 1 خرداد 1388

نور

   نوشته شده توسط: نغمه    نوع مطلب :عمومی ،

دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که نان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و
تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
***
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
و گفت:
هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.
آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.
میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.
 
 
عرفان نظرآهاری
 


تعداد کل صفحات: 16 1 2 3 4 5 6 7 ...